دیروز چهارشنبه بود وبعد از زنگ ایشون و ابراز دلتنگی ( طبق معمول ) قرار شد بعد از ماموریت هر روزم ایشون روببینم که این اتفاق در ساعت ۱۹۵۰ دقیقه افتاد با کمی آرایش وبوی خوش سلام کرد و طبق معمول رفتیم تفرجگاه همیشگی ...

در تماس تلفنی قبل از خواستگاری صحبت میکرد که اهل تبریزه و در گمرک کار میکنه و ایشون رو دیده ومن هم تشویقش کردم چون کیس مناسبی بود پاسخ بده و او نگران اینکه با زبان آنها و رسومشون نتونه کنار بیاید خلاصه بیشتر وقت ما سر متقاعد کرد وصحبت پیرامون همین موضوع گذشت ۲ تا بستنی مغز دار بعد از داغ شدنش از نوازشگری ما که خیلی هم خوشایند ایشونه نه ما ساعت ۲۱۳۰ دقیقه ملاقاتمون تمام شد در پایان خداحافظی باز هم بهش گفتم
فرصت را از دست نده
به فکر آینده ات باش

زندگی را حتی شده برای یک هفته
و هفته های بعد آغاز کن تا موفق شوی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:24 : توسط امید امیری
قرار بود ديروز براي عمل جراحي بستري بشم اما فرصت را به بعد موكول كردم با يك پزشك ديگه مشورت كردم و تصميم گرفتم فعلا دارو مصرف كنم اما درد كمر ( ديسكم ) حسابي اذيتم ميكنه و مجبور شدم بعد از صبحانه مسكن بخورم .

ايشون پيگيري سر كار آمدنش بوده كه باز هم موفق نشده ولي فرصت خوبي بود و ما ديداري تازه كرديم و از سوغاتيشون بهره مند شديم اون هم كلوچه نوشين لاهيجان
متقاقبش رفتيم پيش مدير مربوطه كمي با ايشون صحبت كرديم و دوست عزيزمان هم نظاره گر ما بود بدون اينكه نسبت به ايشون عكس العملي نشون بديم با مديرشان خداحافظي كردم وبرگشتم و از نتيجه صحبت ايشون هم فعلا خبري ندارم قطعاً ايشون تماس خواهند گرفت و موضوع را به اطلاع من خواهند رساند .
البته من در ديدار قبلي بهش گفتم به فكر كار ديگري باشه ولي او ميگه اينجا رو فقط به خاطر ديدار من وي خواهد البته گفتم اگر اينجا هم نباشه ما مي تونيم همديگر رو ببينيم ولي فعلا شرايط اينجوريه و
به نظر مي رسيد كه مسافرت كمي روي روحيه اش تاثير مثبت گذاشته باشه و من هم از اين موضوع خوشحالم . تا بعد ..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:56 : توسط امید امیری
قرار گذاشتيم سر كوچه نزديك منزلشان ساعت ۷.۲۵ دقيقه كه تا ۷.۴۵ ديدار ادامه داشت ودر مورد بيماري سومم توضيح دادم و لينكه قراره عمل كنم باز هم تاكيد كردم بابا دست از سر كچل ما بردار !!
بهش گفتم از اينكه مثل بند شلوار كوتاه هر وقت بخواهي مارو با يك دلتنگي احضار كني با روحيات من سازگار نيست عذر خواهي مي كنه و باز میگه دلم واست تنگ میشه!!
سعي كردم خيلي از خودم و رفتارم نرجانمش اما خودش بعضي وقت ها حوصله منو سر مي بره و میگه درسته که ما کمی اختلاف سن داریم و ...
اما عشق پیری و جونی نداره

اين هم براي امروز كافيه تا بعد !!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:38 : توسط امید امیری
شايد هم بعضي ها خيلي دعا مي كنن كار برعكس شده ( خنده )
شب رو تا صبح درد كشيدم و نزديك اذان بود كه خوابم برد و ساعت ۸ زنگ زدم برام مرخصي رد كردند و تا ساعت ۱۱ توي خونه بودم تصميم گرفتم سري به دكتر بزنم و تا ببينم چي ميگه !!
رفتيم و خلاصه آقاي دكتر كه استاد دانشگاه بود با ۱۰ -۱۲ تا خانم انترن ما رو معاينه كردند تشخيص خوبي نداشتن و فعلا گفتن دارو مصرف كن كمي مسكن و چرك خشك كن داد و آزمايش وفرم بستري ..
امروز صبح آزمايش رو انجام دادم تا بقيه موارد بعد از تعطيلات .....
و اما از اين دوست مهربونم نگفتم كه ديروز وقتي ما رفته بوديم دوش بگيريم ۲ بار به همراهم زنگ زده بود شانس آورديم ديگران توي خونه جواب نداده بودند ....
و امروز هم از صبح پيله كرده و متاسفانه وقتي هم پيله مي كنه حسابي من كلافه ميشم و حتما ميخواهد بگه من اصلا حالم خوب نيست و نگران تو بودم من هم توي اين طور موقع ها اصلا حوصله خودم رو ندارم چه برسه به ......
شايد اون هم حق داشته باشه ولي من بهش گفتم بابا اوني كه تو دوستش داري اوني نيست كه بتونه همه احساسات ترا درك كنه و شرايطش با تو خيلي فرق ميكنه و تو يا بايد درك كني يا صبر و يا ....
مشكل اول ما بيماري پامون بود كه دارو مصرف مي كنم مشكل دوم ما ديسكمان بود كه تحملش ميكنم و انا مشكل سوم .... بماند براي بعد كه شايد اين زود مارو بفرسته بيمارستان ...
خواهشي كه دارم تماس نگير تا حالم بياد سر جاش ..........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:39 : توسط امید امیری
امروز زنگ زده بود خیلی احساس دلتنگی می کرد می گفت یک کوچولوببینمت !!
من هم اصلا حالم خوب نیست وحتی نشستن روی صندلی هم برام مشکل شده وهمه حواس ناخوداگاه به سمتی که درد دارم متوجه میشه و توی این حال و هوا دلتمگی ایشون هم....
طبق معمول روزهای زوج پدرمرو تا خونه همراهی نیکنمبا خود گفتم اگر پدرم نیامد یک سری به قول ایشون کوچولو بهش خواهم زد قرار شد بیاد توی کافی نت که قبلا میرفتیم .
ساعت ۷ شب بود که راه افتادم دیدم پدرمسر قرار نیست شیشه های ماشینم بالا بود گفتم خوب بد نشد این هم به کام ایشون داشتممی رفتن که دیدم یک موتوری میگه اون آقا برای شما صوت میزنمتوی آینه که نگاه کردمدیدم پدرمه و سوارش کردم و قسمت نشد برم کافی نت ...
البته اصلا حالش هم نبود چون حالم خوب نبود !! تا بعد ببنم چی میشه !!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:1 : توسط امید امیری
گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست

گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:21 : توسط امید امیری
سلام پر انرژی بی خیال
میدونم امروز خیلی دلتنگی اما چاره ای نیست مروری داشته باشیم بر شب گذشته دیشب بعد از اون خبر ملاقاتم را با ... حذف کردم و برای ابراز همدردی و شنیدن حرفهای ایشون که قطعا از روحیه بدی هم برخوردار بود با ایشون قرار گذاشتیم و طبق معمول رفتیم به همان تفرج گاه همیشگی !!
حرفهای مفصلی بین ما رد و بدل شد و نهایتا ایشون امیدوار به برگشت مجدد بر سر کار البته با حمایت های که از سوی مسئول مستقیمشون از ایشون شده بود و قرار بود من هم با مدیر جدید شرکت مذاکره ای داشته باشم و غیر مستقیم توصیه ایشون را بکنم که البته این امر محقق شد .
امروز صبح مدیر جدید شرکت را دیدم و باهاش مفصل صحبت کردم و از شرایط بو جود آمده گفتم و توصیه کردم برای خروج از این بحران که با تعویض مدیریت همراه شده بهتر است به خواسته بخشهای مختلف فعلا جامعه عمل بپوشد تا مشکلی از طرف آنها بوجود نیاید و بعد راجع این دوست گرامیمان پرسیدم که گفت از سوی اداره مربوطه برای چند نفر توصیه شده است که آنها نباشند و گر نه از نظر من حضور شان بلامانع است و برداشت کلی من این است که باید فکری دیگری کرد یا منتظر بود تا شاید تغییرات موجب شود تا توصیه کنندگان عوض و شرایط برای کار محیا شود .
در این حال فعلا باید استراحت کنی یا به فکر کار دیگری باشی ضمنا فشار و تلفن هم به مسئول مستقیمت خیلی اثر بخش نیست چون شرایط برای تعویض ایشون هم فکر می کنم مهیا باشد بنابر این در شرایط فعلی هر کس به فکر خویش است و کوسه به فکر ریش .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:46 : توسط امید امیری
چند دقيقه به آخر وقت كاري بيشتر نمانده خبر خوبي دريافت نكردم تلفني شنيدم كه قراره از فردا سر كار نيايد و اين باعث ميشه كه ديدارها كمي دچار مشكل بشه البته قراره امشب با هم بريم بيرون و راجع به اين موضوع و چرائي آن صحبت كنيم . تغييراتي در مديريت مجموعه ما هم در حال وقوع است و اين هم موجب كمي تاثر شد !!
گل من اصلا ناراحت نباش فعلا اين گل داشته باش تا بعد ببينيم چي ميشه !!
بهترين ارتباط از اين طريق ولاگ ممكنه
تا بعد ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:52 : توسط امید امیری

حميد جان سلام
دو يا سه هفته شده كه نتونستم سر بزنم مطلبي رو باهات در ميون بگذارم بعد از تولد نيما پسرت اونها باتفاق مادرش و مادر خانمت رفتن سوريه و بعد از ۱۵ روز برگشتن .
من هم چون در تهران نمايشگاه كتاب بودم ۲ هفته اي نتونستم بر سر مزارت بيام نقل مي كنند كه مادر يك روز جمعه چون كسي نبوده بياردش سر مزارت از صبح ساعت ۶ الي ۷ شب يكسره سر مزارت مي نشينه و ميگه امروز ميرم خونه حميد و ميخوام از مهمامانش پذيرائي كنم چون خانمش نيست رفته سوريه و خلاصه به نقل از ايشون دوستان زيادي ازت ميان سر ميزنند و فاتحه ميخونند و مادرهم تشكر و همدردي ميكنه و يكي از اونها ميگه من در خواب ديدمش و به من گفته همسرم سوريه رفته و ... !!!
بعد از برگشت سري زديم تا نيما روببينيم كه توفيق نشد و خواب بود البته كه من هم حالم زياد خوب نبود دير وقت رفتيم .
اما ديروز جات خالي بود همه دور هم خونه داش مهدي بوديم و بعد هم دست جمعي سري به مزارت زديم و از اون جا براي مراسم عقد كنان سعيد پسر خاله آمديم بالا سر حضرت و خطبه قرائت شد و همسر شما هم با نيما آمده بود .
حميد جان بازهم جات خالي بود برادر خانمت لباس سفيد پوشيد بود منو ياد اون تي شرت و شلوار سفيد تو انداخت و اما نيما هم اين روزها خيلي دوست داشتني تر از هميشه شده و كلي باهش كل كل كردم و جيرشو حسابي در آوردم كه عكس العملهاش ديدني بود .
البته سعي كردم چند تا عكس ازش برات بگيرم كه اگر شد امروز بگذارم

تا ديداري بعد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:54 : توسط امید امیری





